در زمین گاوهایی نهاده‌اند، برای نوشیدن ِ شیرشان

ویتامین، پروتئین، کلسیم، کربوهیدرات، کلسترول و ... تا یک‌ماهِ پیش برایم هیچ معنی و مفهومی نداشتند. تنها چیزی که در غذا خوردن به آن اهمیت می‌دادم این بود که غذا باید خوشمزه باشد و درضمن چرب هم باشد. تنها زمانی به عمق فاجعه پی بردم که در یک بازی ِ ساده‌ی فوتبال، با یک زمین خوردن ِ ساده، مینیسک زانویم دچار پارگی شد.

داستان ِ غم انگیز زندگی تازه از اینجا شروع می‌شود. اینکه پایت را از مچ تا بالای ران ،گچ می‌گیرند. اینکه باید سه الی چهار هفته با دوتا عصای زیر بغل سر کنی که ای‌کاش از روز ِ اول عقلم را به کار می‌انداختم و به جای اینها دوتا از آن‌هایی که تا زیر آرنج قلاب می‌شوند را می‌خریدم. و اینکه مُردن از مُستراح رفتن، برایت ساده‌تر می‌شود. از نشستن روی توالت فرنگی تا بالا کشیدن ِ شلوار. نیمه‌شب به سراغ ِ یخچال رفتن برای رفع تشنگی. نشستن روی صندلی‌های ماشین برای رفتن به مطب ِ دکتر. همه‌ی این‌ها برایت یادآور ِ عذاب‌های جهنم می‌شوند.

و روزی صدبار برای خودت تُف و لعنت می‌فرستی که چرا به حرف ِ این‌همه دکتر که هر روز ِ خدا توی این شبکه‌های تلویزیون دارند خودشان را پاره می‌کنند که آی ملت روزی سه لیوان _ یا حتی شده یک لیوان_ شیر بخورید، گوش نداده‌ای. که حالا که گچ ِ پایت را باز کرده‌اند، تمام ترست از این است که چرا نمی‌توانی پایت را مثل یک آدم معمولی روی زمین بگذاری. و حالا تازه باید منتظر ِ نوبت ِ آقای فیزیوتراپ باشی تا جریان الکتریسیته از زانویت عبور دهد و نورِ مادون‌قرمز بر روی پایت بتاباند و البته کمی هم با امواج فراصوتی پایت را ماساژ دهد تا بلکه بتوانی مثل دوران کودکی چند قدمی را تاتی تاتی کنی.

باید به گاوها ایمان بیاورم. 

/ 1 نظر / 5 بازدید