آرایشی به غلظتِ روغنِ ماسیده‌ی قیمه‌ی امام حسین

امروز روزِ تاسوعاست. مادرم دارد آماده می‌شود تا به مسجد قتلگاه برود. بزرگترین مسجد شهر که تمام دسته‌های عزاداری باید از آنجا رد شوند. علامت‌هایشان را در آنجا بچرخانند. سینه‌زنی کنند. نوحه بخوانند و اگر قسمت شد کمی هم اشک بریزند. مسجدی که وقتی واردش می‌شوی، چشمت روشن می‌شود به جمال دختران و پسرانی که صورت‌شان را به همان غلظتِ روغنِ ماسیده‌ی قیمه‌ی امام حسین آرایش کرده‌اند و دارند برای جنس مخالفشان عشوه می‌ریزند. مسجدی که اگر بلوتوث موبایلت را روشن کنی با سیل عظیمی از درخواست‌ها برای ارسال فایل‌هایی که هیچ‌وقت دوست نداشتم بدانم مضمون‌شان چیست، روبه‌رو می‌شوی. 

نشسته‌ام در خانه چون حوصله‌ای برای بیرون رفتن و تماشای مراسم دسته‌روی و عزاداریِ امام حسین که سال‌هاست دارد به همان شکل تکراری‌اش اجرا می‌شود، ندارم. نه تنها حوصله بلکه پای ایستادن هم ندارم. 

نشسته‌ام کنار همین لپ‌تاپ و دارم وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های فارسی را بالا و پایین می‌کنم و نوشته‌هایشان را تا جایی که از چشمانم اشک جاری نشود، می‌خوانم. تا بلکه چیزی یاد بگیرم که به دردِ آینده‌ام بخورد. آینده‌ای که هنوز مشخص نیست که من قرار است چه نقشی را در آن ایفا کنم؟ 

صدای تبل و سنج از همین نزدیکی‌ها به گوش می‌رسد که با صدای تق و تقِ پاشنه‌ی کفش زنانه‌ای ترکیب شده‌است و یک جوانِ موتورسوار دارد سعی می‌کند این صدای تق و تق را تا جایی که امکان دارد همراهی کند و از دو روزه بودن دنیا لذت ببرد. 

نمی‌دانم چه حکمتی است که در محرم همه چیز زیبا می‌شود. طبیعت زیبا می‌شود. دخترها خوشگل می‌شوند. پسرها خوش‌تیپ می‌شوند. صداها گوش‌نواز می‌شوند. برگِ درخت گردوی همسایه را باد در هوا می‌رقصاند و به آرامی به حیاطِ خانه‌ی ما می‌اندازد تا اینکه اگر من هوس کردم که از خانه بیرون بروم، پایم را روی این برگ‌های خشک بگذارم و از صدای خش‌خش‌ گوش‌نوازشان لذت ببرم. 

مادرم رفت. دربِ حیاط را هم محکم بست که من بشنوم. که بفهمم او رفته است و من مانده‌ام تنهای تنها ...

/ 0 نظر / 6 بازدید