صبح ِ یک روزِ تعطیل با پیانو

امروز عید است. و البته تعطیل هم هست. روزهای تعطیل تمام تلاشم را می‌کنم که تا لنگ ِ ظهر بخوابم. اما در نهایت ساعت هشت صبح، محکوم به گذاشتن پنیر لای نان بربری هستم. از آنجایی که هنوز در خانه‌ی پدری زندگی می‌کنم، باید طبق برنامه‌ی آنها زندگی کنم تا روزی که بروم سر ِ خانه و زندگی ِ خودم. 

سید که نیستیم؛ پس احتمال اینکه امروز کسی به خانه‌ی ما بیاید صفر است. احتمال اینکه من هم امروز از این خانه بیرون بروم صفر است. اما خوشبختانه بقیه هیچ علاقه‌ای به خانه ماندن در کنار من را نداشتند. کالفته مانده و حوضش. 

از فرط بیکاری نمی‌دانم باید چه کار کنم. حوصله‌ی درس خواندن را ندارم. از تلویزیون نگاه کردن خوشم نمی‌آید. توی این اینترنت هم که خبری نیست. قربانشان بروم یا همه جا را بسته‌اند یا اگر هم نبسته‌اند، مطمئناً چیز ِ به دردبخوری تویش نبوده.

چند وقت پیش، یکی از دوستان پیشنهاد کرد که کتاب " کافه پیانو " را بخوانم. می‌گفت داستان جالبی است. با اینکه مطمئن بودم که کتاب‌فروشی های نزدیک خانه معمولاً کتابی را که من دنبالش هستم، ندارند، اما با این حال برای سرگرمی هم که شده، تصمیم گرفتم سری به آن‌ها بزنم. 

فکر نمی‌کنم نیازی باشد که توضیح دهم آنجا چه اتفاقی افتاد. درنهایت نشستم پای همین کامپیوتر و از همین‌جا، پس از گشت و گذاری چند ساعته در سایت‌های مختلف، بالاخره این کتاب را پیدا کردم و سفارش دادم. چند روز پیش به دستم رسید و حالا که کمی وقت پیدا کردم، بهترین موقع برای خواندن این کتاب است.

کافه پیانو، اثر فرهاد جعفری. اولین اثر اوست اما این کتابی که الآن به دست من رسیده، چاپ بیست و نهم است. در سال هشتاد و پنج نوشته شده و به گفته‌ی نویسنده، نوشتنش تقریباً یک‌ماه طول کشیده اما با این حال توانسته مخاطب زیادی داشته باشد. قیمت روی جلدش هم 5200 تومان است. شاید بعد از خواندنش، تصمیم بگیرم که همین‌جا به فروش برسانم‌اش.

/ 0 نظر / 7 بازدید