وقتی فاطی تقلب نداد

همه چیز را می‌شود انداخت به گردنِ صبح‌های دل‌انگیزِ پاییزی که خواب را برای تمامِ‌ نوادگانِ‌ نسل آدم و حوا شیرین می‌کند. گذشت آن زمان که صبح‌ها با صدای شیرین مادر یا در نهایت با صدای گوش‌خراشِ ساعت شماطه‌دارِ به ارث رسیده از مادربزرگ از خواب ناز بیدار می‌شدی. حالا فقط باید روزت را با صدای جیر جیرِ موبایلت آغاز کنی که این یعنی عصر،‌ عصرِ تکنولوژی است و اگر لحظه‌ای دیرتر پلکت را باز کنی، ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند و تو باید برگه‌ات را بلند کنی تا مراقب‌ها جمع‌اش کنند. 

همین امروز صبح به صورت کاملاً اتفاقی فهمیدم که باید خودم را برای رویارویی با امتحان میان‌ترمِ دانشگاه آماده کنم. با اینکه هوای سردِ صبحگاهی شدیداً وسوسه‌ام می‌کرد که زیرِ‌ پتو بمانم و یک چُرت دیگر بزنم ولو برای 5 دقیقه اما ترس از امتحان باعث شد که از همان زیر پتو دستم را دراز کنم و جزوه‌ی نیمه‌کاره‌ام را بردارم و حداقل نگاهی بی‌اندازم.

الآن که دارم این را می‌نویسم اصلاً‌ یادم نیست که صبحانه چه چیزی خوردم و یا حتی چگونه خودم را به جلسه‌ی امتحان رساندم. تنها چیزی که به یاد دارم این است که قبل از ورود به جلسه داشتم فکر می‌کردم که ای‌کاش دوستانم گوشه‌ی چشمی نظر به ما کنند و تنها امیدم به امدادهای غیبی بود. از بختِ بدم،‌ استاد برای خودش یک کمک ناظر آورده بود. من که وارد شدم،‌ با همان دستی که برگه‌های امتحانی را نگه داشته بود،‌ صندلیِ جلوی سالن را نشانم داد که به ستونی تکیه داده شده بود. هیچ‌وقت خودم را تا این حد خوار و خفیف ندیده بودم. تنها کسی که کنارم نشسته بود فاطی بود. 

فاطی از آن دخترهایی است که انگار تنشان به گوشت حساسیت دارد. شدیدً لاغر و استخوانی. از همان‌هایی که حتی می‌ترسی نگاهشان کنی از بس که شکننده و ضعیف‌اند. اما هرچقدر که گوشت ندارد در عوض تا دلتان بخواهد ادعا دارد. شدیداً مغرور است. از همان‌هایی که اگر تمام جواب‌های امتحان را هم به او برسانی،‌ در آخر نه تنها تشکری نمی‌کنند بلکه مدعی می‌شوند که همه را خودشان بلد بودند و نیازی به تقلب نداشتند. در اصطلاح خیلی عامیانه می‌شود گفت که اینجور آدم‌ها ادعایشان ماتحتِ‌ خر را پاره می‌کند. 

دیگر نمی‌دانستم باید چه خاکی بر سرم بریزم. استاد پیشنهادم را مبنی بر تعویض جایم به دلیل کم بودن نور و سرما رد کرد و تأکید کرد که بهترین جا برایم همین‌جایی‌است که نشسته‌ام. کاری از دستم برنمی‌آمد. باید با شرایط کنار می‌آمدم. 

برگه‌ها را که توزیع کردند،‌ نگاهی به بالا و پایین سوال‌ها انداختم. چیز زیادی دستگیرم نشد. به ناچار شروع کردم به خاراندن سر و نگاه کردن به اطرافیان به امیدِ همان امدادهای غیبی. اما در کمال ناباوری دیدم که فاطی مثل دفعات گذشته مشغول‌ جویدن‌ انتهای خودکارش نیست و دارد مثل کانگرویی که از کیسه‌ی مادرش بیرون پریده و خوشحال است،‌ با خودکارش روی برگه‌ی امتحانی ورجه‌وورجه می‌کند. به نظر می‌رسید که جواب‌ها را خیلی خوب بلد است. طوری داشت به سوالاتِ روی برگه جواب می‌داد که اگر کسی او را نمی‌شناخت فکر می‌کرد که فاطی شاگرد زرنگ کلاس است و از بچگی تمام کلاس‌ها را با معدل بیست قبول شده تا به اینجا رسیده. دروغ چرا،‌ حتی برای چند لحظه در فاطی بودنش شک کردم. فکر کردم شاید فاطی یک خواهر دوقلو هم داشته که خیلی باهوش بوده و ما تا حالا بی‌خبر بودیم. نکته‌ای که شک مرا بیشتر کرد این بود که فاطی اصلاً دختر باهوشی نبود. این را بعد از چند دقیقه حرف زدن با او می‌توانستی بفهمی. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که فاطی سوال‌ها را به همراه جوابشان از روزِ قبل داشته،‌ باز هم فاطی کسی نبود که بتواند این سوال‌ها را با جوابشان حفظ کند و روز امتحان، به این راحتی همه را بنویسد. 

فاطی دختری بود که تمام وقتش را در جلسه‌ی امتحان مشغول تقلب گرفتن و تقلب دادن بود. دست به هر جایش که می‌زدی به تقلب می‌رسیدی. تازه با این همه تقلب،‌ باز هم خیلی کم پیش می‌آمد که در همان بار اول،‌ نمره‌ی قبولی را بگیرد. اما این بار داستان فرق داشت. در تمام مدتی که داشتم نگاهش می‌کردم،‌ ندیدم حتی یک لحظه به جایی غیر از برگه‌ی امتحانش نگاه کند. از تقلب هیچ خبری نبود. همین‌طور که داشتم متحیرانه نگاهش می‌کردم،‌ فشار دستی را روی شانه‌ام حس کردم. استاد بود. چشم راستش را کمی تنگ کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد که یعنی داری به کجا نگاه می‌کنی؟‌ گفتم: " استاد، قیافه‌ی بغل‌دستی خیلی آشناست اما هرچی فکر می‌کنم نمی‌دونم کجا دیدمش. " نگاه استاد هم ناخودآگاه به سمت فاطی چرخید. از نگاهش مشخص بود که او هم از دیدن این منظره متعجب شده. گفت سرم به برگه‌ی خودم باشد و بعد هم به آرامی به سمت انتهای سالن حرکت کرد. منتظر شدم تا کمی از من دور شد. یک نگاه به فاطی انداختم. چند بار پیس پیس کردم اما توجهی نکرد. اسمش را که صدا کردم به سمتم برگشت. سه تا از انگشت‌هایم را نشانش دادم که یعنی جواب سوال سه را می‌خواهم. بدون هیچ توجهی دوباره سرش را پایین انداخت و شروع کرد به نوشتن. چند لحظه بعد دوباره اسمش را صدا کردم. این بار حتی سرش را هم بلند نکرد. فقط گفت: " نمی‌دونم چی می‌شه. دیگه این‌قدر ازم سوال نکن. " آن لحظه دلم می‌خواست از جایم بلند شوم و همان صندلی را که رویش نشسته بودم بلند کنم و با تمام قدرتم بکوبم توی سر فاطی. کِنف شدن، آن هم به این شکل، خیلی درد دارد. مغزم داشت سوت می‌کشید. چه بلایی سرِ فاطی آمده بود؟‌ نکند سرش به جایی خورده باشد؟ شاید هم دیشب برایش خواستگار آمده و جواب بله را داده که اینگونه خودش را گرفته؟! 

فاطی چند دقیقه بعد، از جایش بلند شد و برگه‌اش را تحویل داد و رفت. و من همچنان تا پایان جلسه، منتظرِ امدادهای غیبی نشستم. این امتحان که گذشت اما یادم باشد فردا حتماً با فاطی صحبت کنم. 

/ 1 نظر / 3 بازدید

من ادم بدیم اقاجون..تو خوبی.........من هر پخی هستم به خودم ربط داره..تو بلدی خوب باش