خرمالو همیشه میوه‌ای هوس‌انگیز بوده و هست. نمی‌دانم شما تا به حال چند بار از کنار ِ یک درخت خرمالو رد شده‌اید؟ من اما روزی چندبار از کنار چندتای‌شان عبور می‌کنم. و همیشه آرزو می‌کردم که ای‌کاش می‌شد دستی دراز کنم و یکی ـ یا حتی چندتا ـ از آن‌ها را می‌چیدم و همان‌جا شروع به خوردن‌شان می‌کردم. نه اینکه تا به حال خرمالو نخورده باشم، نه. اتفاقاً همین حالا هم که دارم این متن را می‌نویسم، یک خرمالوی درشت در کنار من دارد عرض ِ‌ اندام می‌نماید.

اما از شانس بد ِ‌ من،‌ در اکثر مواقع،‌ خرمالویی که نصیب من می‌شود هنوز به خوبی نرسیده و به عبارتی،‌ آن‌طور که دوست داری پخته نیست. خرمالویی که خوب نپخته باشد،‌ مزه‌ی "کَز"ی دارد. به همه جای دهان می‌چسبد. از نوک ِ‌ زبان گرفته تا دیواره‌ی دهان و حتی لوزه‌ها. خلاصه اینکه در آخر تو را از هرچه خوردنِ خرمالو پشیمان می‌کند. و صدبار به خودت لعنت می‌فرستی که ای‌کاش حداقل خرمالویی پخته‌تر انتخاب می‌کردی تا لذتِ‌ خوردنِ‌ یک خرمالوی شیرین را به گور نبری.

***
خوب که فکر می‌کنی، می‌بینی انتخابِ‌ یک دختر خوب ـ حالا چه برای زندگی و چه برای دوستی‌های دوران جوانی ـ هم شباهت زیادی به انتخاب خرمالو دارد. 
دقیقاً مثل همان خرمالوها،‌ اینجا هم شانس بد، من را تنها رها نمی‌کند. همین که یک دختر زیبارو را می‌بینی،‌ تنها چیزی که به ذهنت می‌رسد این است که سیم‌های فاز و نول را به هم برسانی تا جرقه‌ای زده شود و ارتباط‌ها برقرار شود. اما بعد از مدتی با هم بودن، تازه می‌فهمی که ای دلِ‌ غافل،‌ مزه‌ی این خرمالو هم کَز است. 
اینجاست که تصمیم می‌گیری بعد از خوردنِ‌ این خرمالو،‌ یک نارنگی هم بخوری تا مزه‌ی کز ِ‌ آن را از بین ببرد و یا اینکه اصلاً قید خوردن این خرمالوی کال را بزنی و همین‌طور گاززده رهایش کنی و بروی سراغ ِ یک خرمالوی پخته‌تر. 
ای‌کاش می‌شد دخترها را هم مانند خرمالوهای روی درخت با لمس کردن‌شان بفهمی که آیا به اندازه‌ی کافی پخته‌اند یا نه؟ تا بلکه از تعداد خرمالوهای گاززده کمی کاسته شود.